انیس |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
...
ميان همه ی عکس هايی که تا به امروز گرفته ام عکسی هست که گاهی وقت ها آدم با ديدنش حس می کند - يعنی مطمئن می شود- که ناوارد ترين عکاس دنيا از چهره اش گرفته! صورتی اخم کرده، همراه با رنگ و رويی پريده و ابروهايی گره خورده با حالتی کم و بيش خشم آلود!
دفتر خاطراتم را باز می کنی و داخل جلد را نشانم می دهی .عکس، آن جاست ؛ چسبيده به جلد ؛ با همان قيافه ی ناموزون .تعجب می کنم .دوباره دفتر را مقابل صورت می گيری ولبخند می زنی . از همان لبخند ها که وقتی به چهره ات می آيد گوشه ی چشم هايت را چين می دهد .بعد زل می زنی به عکس ... عاشقانه. نوشتم « عاشقانه » چون لفظی پربار تر از اين به سراغ ذهنم نيامد . کاش الفاظ اين قدر الکن نبودند. کاش واژه ای بود که بتواند وضوح تصوير تو را وقت لبخند نشان دهد ... تمام و کمال.
| لینک | سهشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤ - انیس |
تو مهربان ترينی...
اذ يغشيکم النعاس امنه منه و ينزل عليکم من السماء ماء ليطهرکم به ...(انفال ۴۳)
هر زمان كه [برق جستن مىكند، و صفحه بيابان را] براى آنها روشن مىسازد، [چند گامى] در پرتو آن راه مىروند؛ و چون خاموش مىشود .... یکاد البرق یخطف ابصرهم کلما اضاء لهم مشوا فیه و اذا اظلم علیهم قاموا ...(بقره۲۰)
حالا حکايت دل نوشته های شما همين است مهتاب!... خاصيت نور حق بودن آن است... که... و اشرقت الارض بنور ربها... و چه چيز را می توان جايگزين کرد که اين جور زلال و نجيب صاف صاف مثل خودش... والزيتون و الرمان متشابها و غير متشابه... اينجا هميشه بوی سيب می دهد... بوی حرمت... بوی مهتاب!... چيزی که آدم را به هوای خودش می کشد... نور... انی انست نارا لعلی آتيکم منها بقبس او اجد علی النار هدی... گفته بودم با نوشته های شما زندگی... لا فيها غول و لا هم عنها ينزفون... آدم را مست... برويم سر...قرار بود چيز ديگری را بنويسم اينجا...خوابم را... سجده آخر بود که نازل شد... النجم و الشجر يسجدان... راه افتاديم... حوالی صبح... همه چيز به شما بستگی داشت... که از اول هم...كل شيء هالك الا وجهه...ببين مهتاب، گلويم دارد می سوزد از تصور اين همه عاشقانه ها... فما كان جواب قومه الا ان قالوا اقتلوه او حرقوه... کجا بوديم... ها... خوابی دیدم دوش و فراموشم شد... این می دانم که مست برخواسته ام... و کذلک نری ابرهيم ملکوت السماوات و الارض و ليکون من الموقنين...
نمی شود بانو... بغض امان نمی دهد!
«... نيازی به امضاء نديدم. هرکس نگاه کند می داند اين کلمات افسارگسيخته وحشی کار دست من است. جسارتم را می بخشيد. التماس دعا...»
| لینک | چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤ - انیس |
...
انگار کن که توی کلاس رايانه نشسته ای ؛ شاخه های بازيگوش از پشت پنجره برايت دست تکان بدهند. شعرت بگيرد . بعد دستت را بگيری زير چانه ات و زل بزنی به بهارهايی که حالا دارند برای خودشان نارنج می شوند . همين طور که داری مست می شوی از بو ی سبزشان به او فکر کنی ؛ به اين که حالا آن ور آب ها به چه فکر می کند . بعد زل بزنی به چشم های آيينه اش ؛ شايد انعکاس آن دلتنگی و شوريدگی ات را به او بازبتاباند .
| لینک | دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤ - انیس |
|
نويسنده: تبسم |
سه شنبه، 4 اسفند 1383، ساعت 15:9 | |
|
قابل توجه وبلاگی های پنجشنبه...اگر انیس تهران بود اصلا نمی آمدیم پارک شفق! ...می رفتیم جنگل با بانو!... شاید این بار صدای دارکوبها را بشنویم...آنروز عجب روزی بود انیس یادت هست؟!...دلم برای تاب خوردن تنگ شده... دلم برای چشمان معصومه تنگ شده و خنده های حکيمه... | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
||
من هم دلم تنگ شده بانو! دلم برای نور .. برای شور ...برای سرور تنگ شده بانو! دلم تنگ شده بانو! دلم برای یک نیم نگاه مولا تنگ شده ... شما که غریبه نیستید .راستش را بخواهید خسته شده ام از صبر آقا (عج).. خسته شده ام بانو!
دلم شهری می خواهد که در آن راحت و آسوده بشود اشک ریخت ... شهری که در آن تبسم بانو به دوراز نگاه های پرترديد دموکراسی خواهان ! بايستد و شعر امام بخواند!
دلم تنگ شده بانو! برای شنیدن صدای دارکوب ها ... برای طبیعت یک رنگ قلب ها ... برای بال وپر های اوج گرفته تا ملکوت ... برای تاب بازی ... برای عصمت نگاه ها و دست ها ... برای خيابان هايی که معطر شده اند به رايحه تقوی ..
دلم تنگ شده بانو! دلم تنگ شده! برای شمع هايی که شام غريبان امام روشن شدند و نور پاشيدند ...
| لینک | سهشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳ - انیس |

